X
تبلیغات
رایتل

بوی ریحان در باغ پیچید ...

دست نوشته های ای لــــــــــیا

سه‌شنبه 25 خرداد 1395 ساعت 13:43

00


آدرس کانال تلگرام 
telegram.me/boiereihan


آدرس اینستاگرام

iliya.7


آدرس پلاس

ای لیا


لینک فیسبوک رو هم نمیتونم بذارم چون فیلتره و ممکنه وبلاگ بسته بشه، ولی آدرسم اینه : www.fb.com/iliya.ali.M


زنده باشید و برقرار

شنبه 18 آذر 1396 ساعت 11:08

1457


آنسوی شب، پشت خیابانهای خالی از باران، در انتهای یک تنهائی ابدی، کسی تو را دوست دارد ...


ای‌لیا



برچسب‌ها: ای لیا
شنبه 18 آذر 1396 ساعت 11:07

1456


"‏دو روز پیش یک جوان ۲۷ ساله دو برادر معلول خود را در آبشار دوگنبدان رها کرد که هر دو به دلیل ناتوانی در شنا کردن غرق شدند. سپس با شلیک گلوله پدر بیمار ۸۵ ساله خود را هم کشت. قاتل ساعتی بعد خودش را به کلانتری معرفی کرد و گفت از نگهداری آنها خسته شده بود."

آدمی گاه ناتوان میشود، گاه نگاه میکند به همه‌ی چیزهایی که ندارد و نمیتواند داشته باشد، گاه میخواهد همه‌ی چیزهای نداشته‌اش را جمع کند و بکشد. خسته میشود ...
خبر را میخوانیم شاید چندتایی هم فحش بدهیم و سرآخر برمیگردیم و میخزیم زیر پتوی عادت‌های تکراری زندگی‌های خودمان.


+ از میان همینطوری‌های روزانه



برچسب‌ها: همینطوری ها
شنبه 11 آذر 1396 ساعت 10:37

1454


زنی نشسته روی صندلی.صندلی راحتی روی بالکن ساختمانی با آجرهای قرمز. بالکنی که سالهاست همین روبروی پنجره شرکت آویزان ساختمانی قدیمی ست. از این بالکن هایی که چند گلدان هم دوره اش کرده اند.
بالکن هایی که دیگر فقط در خاطرات عابرینی مانده که پیاده خیابان های تهران را طی می کردند و هر ازگاهی دختری هم آویزان می شد از لبه ی آن و تکه کاغذی پرت می کرد و عابر هم بر می داشت و شیرینی ساعت های خوش خواندن نامه می دوید زیر پوست صورتش.

باران هم می بارد البته. زن سیگار می کشد.از اینجایی که من ایستاده ام سیگار می کشد. ولی از انجایی که خودش ایستاده انگار آه می کشد و با بخار دهانش ها می کند روی نفس های تازه شد ی شهر که باران تنگی نفسش را کمی به تاخیر انداخت.

بالکن برای من تازگی دارد. این روزها حوصله ام زود سر می آید. کاری ندارم که انجام دهم. یعنی دارم ولی دستم بهانه خوبیست.بهانه ای برای فهمیدن بیشتر زندگی. اینکه کوچه شرکت درخت هم داشت و من ندیده بودم. اینکه طعم چای را می شود با حوصله زیر پوست احساس ورآمده خاطرات ریخت.
و پنجره ای که یادم نمی آید اصلن اینجا ، روی این دیوار روبروی میزم بوده یا نه. حوصله ام سر می آید. چای را بر می دارم و می نشینم کنار پنجره و آرام آرام احساس بودن را می فهمم.

زن هنوز سیگار می کشد. یا آه می کشد. چه می دانم شاید بخار دهانش را ها می کند ...

چای من هنوز تمام نشده ... ها می کنم روی لیوان چای.



برچسب‌ها: همینطوری ها
شنبه 11 آذر 1396 ساعت 10:36

1453


بنویس زندگی!


می نویسم : زنده ای؟!


بنویس دوستی!


می نویسم: بودی؟!


بنویس عاشقی!


می نویسم: لایقی؟!


بنویس ...

جوهرش تمام شد.


ایکاش می نوشتم :


نگاهت طعم زندگی ست


و دوستی تو لیاقت می خواهد و ...



سکوت می ریزد در تنهایی کلمات


زندگی رفته است.




ای لیا.م



برچسب‌ها: ای لیا
شنبه 11 آذر 1396 ساعت 10:35

1452


شعری هست


که زنی را بین کلماتش به آغوش می کشد


شعری هست که چشمان زنی را می بوید


و شعری هست که لب های احساس زنی را ...


یادم نیست


ولی می دانم 


شعری هست و زنی هست


و هوایی که طعم نفس های خاطره میداد.




ای لیا.م



(نوشته ای از سال های دور با کمی جرح و تعدیل ... 1380- بهار - رشت)


برچسب‌ها: ای لیا
شنبه 27 آبان 1396 ساعت 11:10

1451


+ المیرا خوش هیکله، به خودش میرسه.
- قدبلنده، دوست پسرشو دیدی اومد در موسسه دنبالش؟
+ همون سوناتائیه؟ دوست پسرش نبود که داداششه. المیرا دوست پسر نداره.
- دوست پسرشه بابا، از کجا میگی داداشه؟
پسر اولی از پنجره اتوبوس به بیرون خیره میشود، دوستش از توی گوشی چیزی نشانش میدهد. "اینستاگرام المیراست ببین عکساشو پسره هم هست، آدم با داداشش اینطوری عکس میگیره؟"
پسرک باز حرفی نمیزند.

لباس فرم مدرسه دارند حداکثر شانزده هفده ساله. المیرا معلم موسسه زبانی‌ست که میروند. این را وسط حرفهایشان میفهمم نشسته‌ام پشت سرشان. پسرک اولی سر باقرخان پیاده میشود پسرک دومی میگوید که هنوز نرسیده‌اند پسرک اولی میگوید میخواهد پیاده برود.


+ از میان همینطوری‌های روزانه



برچسب‌ها: همینطوری ها
شنبه 27 آبان 1396 ساعت 11:06

1450


‏الان رقابت بین کافه‌هاست که سفارش رو تو عجیب‌ترین ظرف ممکن بیارن، دمنوش رو بریرن تو استانبولی یا کیک رو تو الک بیارن!



برچسب‌ها: همینطوری ها
شنبه 27 آبان 1396 ساعت 11:05

1449


سارا میگه بابا شما چرا من رو نمیزنی؟ میگم بچه‌هارو نباید زد کلن آدمهارو نباید زد. میگه پس چرا اون موقع‌ها بچه‌هاشون رو میزدن؟ مثلن باباحاجی شمارو میزد، با کمربند میزد. میگم اونموقع‌ها اونجور تربیت میکردن ما هم حرف گوش نمیکردیم! شر بودیم. میگه خب منم حرف گوش نمیکنم! میگم آره ولی خب باز بهت تذکر میدیم. میگه آخه شده تا ده‌بار هم گوش نکردم، میگم کتک میخوای دختر؟ میگه تو که بلد نیستی کتک بزنی. راهش رو میگیره میره تو اتاقش.


+ از میان همینطوری‌های روزانه


برچسب‌ها: سارا
شنبه 27 آبان 1396 ساعت 11:04

1448


و انسان گناه بود سرشار از عذاب وجدان ...



برچسب‌ها: ای لیا
شنبه 13 آبان 1396 ساعت 14:43

۱۴۴۷


دوست داشتن تو


شبیه باران است


می بارد


و نمی پرسد که چرا


کسی چتر ندارد؟




ای لیا 



برچسب‌ها: ای لیا
سه‌شنبه 4 مهر 1396 ساعت 13:04

1446


یکم - هشت سال است بی‌وقفه کار کرده است، چون مجرد است صبح زود آمده و آخر وقت رفته. تمام کارهایشان را انجام میداده حتی دفتر را هم گاهی تی میکشیده، دوست پسر نداشته، همیشه میگفت وقت این کارها را ندارم. هیات مدیره خواسته بودند از او تشکر کنند یکیشان بعد از سفر ایتالیا برایش یک ساعت گرانقیمت آورده و با تقدیرنامه تقدیمش کرده‌اند. ساعت را میبرد قیمت کند، پیرمرد ساعت‌فروش ساعت را نگاه میکند و میگوید شش هفت میلیون می‌ارزد، بعد خیلی جدی میگوید" کدوم پسر رو تیغ زدی مجبورش کردی اینو واست بخره که حالا آوردی بفروشیش؟"


دوم - ۱۰ سالی‌ست تهران ساکن شده کار میکند، چندبار مجبور به جابجائی شده، چند سال قبل عفونت تناسلی داشته بعد از کلی درمان بهبود یافته و اخیرن هم دوباره یک بیماری تناسلی دیگر گرفته، میگوید : دوست پسر درست درمون کیمیاست، منم نیاز دارم هرچند ماه با یکی هستم، با یکیشون یه سال بودم تصمیم داشتم ازدواج کنم که عفونت رو از همون گرفتم! اونم همچین آدم نبود!


سوم - مرد به زن میگوید که بچه را به او نمی‌دهد، شش ماه است دنبال جدائی هستند، زن مهریه را میبخشد، مرد خانه را برمیدارد، بچه را به زن میدهد، یک سال بعدش مرد زن را مجبور میکند بچه را پس بدهد چون زن دوست پسر دارد.


چهارم - دختر و پسر جوان نشسته اند توی ایستگاه اتوبوس، قربان صدقه هم میروند، دستهای همدیگر را گرفته‌اند، دختر سرش را روی شانه پسر گذاشته، میشود از همین فاصله هم حرارت عشق و علاقه درونیشان را حس کرد، قطعن از زندگی فعلی‌شان لذت میبرند.


پنجم - زن و مرد تصمیم گرفته‌اند مدتی از هم جدا زندگی کنند، طلاق نگیرند ولی توی خانه‌های جدا زندگی کنند، مرد خانه‌ای اجاره میکند، بعد از مدتی زن و مرد آدمهای جدیدی را پیدا میکنند، هنوز طلاق نگرفته‌اند.



+ از میان همینطوری‌های روزانه



برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 4 مهر 1396 ساعت 13:04

1445


‏برای فراموش کردن آن که دوستش داری و نباید دوستش داشته باشی رنج می‌کشی، فراموش نمیکنی!



برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 4 مهر 1396 ساعت 13:03

1444


‏بهترین روزهای زندگیمان همانهائی بودند که به بی‌تفاوتی گذشت.



برچسب‌ها: مینیمال
شنبه 11 شهریور 1396 ساعت 10:09

1443


نفس های تو که می رود


لب های خاطره که می آید


و بوسه ای که پنهان می شود ،


گم می شود 


بین کلمات شعری که نگفتم


شعری که در تنهایی زمان


تکرار می شود



ای لیا



برچسب‌ها: ای لیا
1 2 3 4 5 ... 98 >>