بوی ریحان در باغ پیچید ...

دست نوشته های ای لــــــــــیا

سه‌شنبه 25 خرداد 1395 ساعت 13:43

00


آدرس کانال تلگرام 
telegram.me/boiereihan


آدرس اینستاگرام

iliya.7


آدرس پلاس

ای لیا


لینک فیسبوک رو هم نمیتونم بذارم چون فیلتره و ممکنه وبلاگ بسته بشه، ولی آدرسم اینه : www.fb.com/iliya.ali.M


زنده باشید و برقرار

جمعه 4 خرداد 1397 ساعت 18:09

1483


"‏حالا میخوای تا وقتی داری به گزینه‌های دیگه فکر میکنی و تو فکر گزینه‌های بهتر هستی این بنده خدایی که توی رابطه باهاش هستی رو عاطفی درگیر نکن!"


بعضی وقتها اینطوریه، شما با یه نفر قرار میذاری حتی باهاش میخوابی ولی خب یهو ممکنه گزینه بهتری به لحاظ مادی و معنوی پیش بیاد! طرفت تا خرتناق توی رابطه‌ی عاطفی و احساسی فرو رفته حتی خواب حلقه و ازدواج هم میبینه ولی یهو میبینه شما سرد شدی رفتی عقب. چی شده؟! هیچ کس نمیدونه جز خودت.



برچسب‌ها: همینطوری ها
جمعه 4 خرداد 1397 ساعت 18:07

1482



‏ساعت چهارونیم صبح زنگ زده، مثل میت که زنده میشه پاشدم درو دیوار رو توی تاریکی نگاه میکنم تلفن رو پیدا کردم میگم بله! میگه حاجی میخواستم سحر خواب نمونی. میگم شما؟ میگه "یحیی‌م یحیی! خواب نمونی" از خواب پریدم! تاریک بود، نور باریکی از لای پرده اتاق تو میزد.




+ یحیی سال ۷۴ فوت شد‌.


برچسب‌ها: همینطوری ها
جمعه 4 خرداد 1397 ساعت 18:06

1481


‏برای چشمهایت نوشتم

خواب بودی ...


ای‌لیا



برچسب‌ها: ای لیا
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ساعت 10:59

1480


‏بی‌وزنی

چیزی‌ست شبیه در آغوش گرفتن سر زنی و بوسیدن لبهایش ...



برچسب‌ها: ای لیا
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ساعت 10:57

1479


‏کسی تو را آنطور که من دوست داشته‌ام، نداشته است ...



برچسب‌ها: ای لیا
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ساعت 10:55

1478


‏پرسید رنج چیست؟

گفت: دوست داشتن توی دلت جوانه بزند درختی شود، ولی نگویی!



برچسب‌ها: مینیمال
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ساعت 10:54

1477


‏زن روی شکم دراز کشیده بود، پای راست را خم کرده بود، ملحفه نازکی تن عریاتش را به دو قسمت کرده بود پاها و برآمدگی باسن زیر ملحفه بود و سفیدی پشت ساقهای زن از زیر ملحفه پیدا بود، زن صورت را از چپ به راست چرخاند باران میخورد روی شیشه نسیم خنکی دوید روی پوست زن، زن خودش را مچاله کرد.



برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 12:24

1476


در آجیل همیشه دنبال بادام هندی هستم، حتی آن شکسته هایش. پسر صاحب خانه سیخ شده است در چشمانم. هشت سال و یا شاید ده سالی دارد. لبخندی میزنم ... بلند میشود و میرود! پدر پسرک در حال توضیح عیوب سیستم ترمز ای بی اس است .اینکه بحث چرا به اینجا رسیده است را نمی دانم، من که مشغول کشف و شهود بادام هندی بوده ام! بحث گل کرده است و من مجبورم خودم را شنونده نشان دهم ولی هنوز با چشمانم دنبال قطعاتی از بادام هندی میگردم که پسرک با یک نایلون سر میرسد، یک نایلن تا خرخره پر از بادام هندی! می گذارد روی میز جلوی من. 
پدر و مادر پسرک یکی یک دانه سکته ناقص را رد می کنند، خنده شیطنت آمیزی گوشه چشم پسرک موج می خورد ... در دلم دسته عزاداری به راه افتاده است! 

+ از میان همینطوری های روزانه



برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 12:24

1475


بهار اسم یک فصل است، 
بهار یک اسم دخترانه است، 
بهار نام خیابانی ست پشت میدان هفتم تیر تهران، 
بهار نام رستورانی ست در جاده چالوس
بهار نام یک بوتیک لباس زیر زنانه فروشی ست در فلان بازار
بهار ...

بهار هرچه هست، دل مرا نازک تر میکند، هرچند آلرژی کهنه ام را دوباره یادم می آورد ولی دوستش دارم چون در من چیزی جوانه میزند.
بهار را دوست دارم.



برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 12:23

1474


زندگی


شاید 


دستان سرخ رنگ دخترکیست


که انار دانه می کند!



ای لیا



برچسب‌ها: ای لیا
سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 12:22

1473


می گویم : ماتیک چی دارید؟
میخندد و میگوید : دیگه ماتیک نمیگن! اسمش رژ لبه ...تازه تهران اومدید؟
نگاه میکنم به آرایش غلیظی که هر آن امکان چکیدنش روی میز وجود دارد ... یادم می آید که اولین بار اسم ماتیک را از دختر موفرفری همسایه شنیده ام. همان سالهائی که هنوز هفت ساله بودم و شاید هم هشت ساله در یکی از محلات جنوبی تهران. دختر همسایه هم با ان کله باد کرده از موهای فر ، ماتیک را می کشید روی صورتش و یک دایره قرمز دور لبهایش شکل میگرفت. 

از مغازه خارج میشوم، هنوز بوی همان ماتیک در سرم می پیچد. رفته ام به هفت سالگی ام.

+ از میان همینطوری های روزانه



برچسب‌ها: همینطوری ها
شنبه 21 بهمن 1396 ساعت 10:20

1472


‏به زیبایی هیچ زنی

به دیده‌ی تردید 

نباید نگریست ...


ای‌لیا



برچسب‌ها: ای لیا
شنبه 21 بهمن 1396 ساعت 10:19

1471


‏سرصبحی توالت بودم دخترم هی میگف بابا بیا بیرون دیگه، گفتم بچه‌ست جیش داره حتمن اومدم بیرون میگم بیا برو میگه نه جیش ندارم برات لقمه گرفتم، رفتم‌ میبینم چارپنشتا لقمه نون پنیر کوچیک گرفته. اصلن حالم یه جوری خوب شد! دونه دونه لقمه‌هارو میداد دستم، میخواستم از خوشحالی گریه کنم. 


+ از میان همینطوری‌های روزانه



برچسب‌ها: سارا
شنبه 21 بهمن 1396 ساعت 10:18

1470


‏یک صبح بلند میشوی و میبینی چیزی تغییر کرده است، کسی را دوست داری، کسی تو را دوست دارد، شبیه همان نتی که در گروه موسیقی یکی خارج میزند.



برچسب‌ها: همینطوری ها
1 2 3 4 5 ... 100 >>