X
تبلیغات
رایتل

بوی ریحان در باغ پیچید ...

دست نوشته های ای لــــــــــیا

سه‌شنبه 25 خرداد 1395 ساعت 13:43

00


آدرس کانال تلگرام 
telegram.me/boiereihan


آدرس اینستاگرام

iliya.7


آدرس پلاس

ای لیا


لینک فیسبوک رو هم نمیتونم بذارم چون فیلتره و ممکنه وبلاگ بسته بشه، ولی آدرسم اینه : www.fb.com/iliya.ali.M


زنده باشید و برقرار

پنج‌شنبه 21 بهمن 1395 ساعت 12:19

1339


به هر حال باید یاد بگیریم نظراتمون اگر مخالف همدیگه ست بتونیم تحمل کنیم، هرچند بعید میدونم به این راحتی بشه.



برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 13:47

1338


اینکه زنی تو را دوست بدارد, اینکه بفهمی قلبش برای تو فشرده میشود, تنگ میشود, اینکه بدانی زنی حال خوبش را در میان خاطرات بودنش با تو پیدا میکند خوب است, این خوب است, اینکه بدانی زنی تو را دوست دارد.


ای لیا


برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 14:11

1337


آخرش به یک جائی میرسی میفهمی که تنها آدم مورد اعتماد زندگی خودت هستی, خودت تنها کسی هستی که زیر پایت را خالی نخواهد کرد, خودت تنها کسی هستی که خودت را دوست دارد, تنها کسی که حرفت پیش او میماند, خودت هستی, گاه سخت این را میفهمی, گاه در هاله ای از رنج و سوءتفاهمات این را میفهمی.
 اعتماد سخت بدست می آید و راحت از دست میرود.


+ از میان همینطوری های روزانه


برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 14:10

1336


بی آر تی ایستگاهِ قبل از میدان ولیعصر نگه میدارد، آدمهای توی ایستگاه را نگاه میکنم، پیرمردی ایستاده است و سوار نمیشود، توی اتوبوس جا هست ولی سوار نمیشود، ته چهره اش شبیه یکی از دوستان دوران دانشگاه است، چند ماهی هست خبری از او ندارم، گوشی توی دستم است، بالا می آورم و دنبال اسمش تو لیست میگردم، اسمش را پیدا میکنم، اسمش را لمس میکنم و جادوی هزاره سوم به کار می افتد و شماره اش را میگیرد، چندتائی زنگ میخورد و بعدش جواب میدهد، احوال پرسی میکنیم، حرف میزنیم، همین تعارفات معمول، اینکه کجا هستی و چکار میکین و از این حرفهای همیشه تکراری. بعدش یکهو وسط این تعارفات حرفی را پرت میکند: "فلانی رو که یادته؟!"
" آره، کجاست راستی؟!"
" سرطان خون داره، الان هم بیمارستانه"
 مثل پتک میخورد توی سرم، اتوبوس پشت چراغ خیابان زرتشت ایستاده است، تایمر روی عدد هفت گیر کرده است. کمی دیگر درباره بیماری اش میگوید و بعدش هم من آدرس بیمارستان را میگیرم که سری بزنم و جویای احوال آن دوست شوم. چند روز میگذرد و من هم انقدر درگیر کار میشوم که به کل فراموش میکنم ماجرای آن دوست بیمار را. امروز شنیدم آن دوست مرده است. بیماری امانش نداده و ته مانده جانش را هم کشیده و خشک کرده. امروز تهران نبودم ووقتی شنیدم یک جائی بالاتر از سطح زمین بودم، شاید پنجاه متر بالاتر، باد سردی می آمد، آن ته توی افق خورشید داشت میرسید به آغوش زمین، یقه کاپشن را جمع کردم بالا، دستهایم را توی جیبم چپاندم و به این فکر کردم:

ناگهان
چقدر زود 
 دیر می‌شود!

+ از میان همینطوری های روزانه

کانال تلگرام من telegram.me/boiereihan



برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 13:05

1335 - سی و هشت سالگی


سارا میپرسد چند سالم شده است! چند سالم است واقعن؟ برای شمردن سالهای عمرم اینطور حساب میکنم:

 سه سال از دهه پنجاه، دهه های شصت و هفتاد و هشتاد هرکدام ده سال و دهه نود هم پنج سال، پس میشود سی و هشت سال. سی و هشت سالِ تمام میشود، امشب سی و هشتمین سال عمرم که در گذشته جا مانده تمام میشود و فردا پایم را میگذارم توی سی و نه سالگی و یک سال بعد همین موقع میروم توی چهل سالگی و یازده سال بعد همین موقع میروم توی پنجاه سالگی و ... صبر کن! مگر کسی از آینده خبرت کرده که میشمری سالهای بعد نیامده را؟ مگر میدانی دو دقیقه بعد چطور میشود، همین دیروز یکی از آنهائی که می شناختی از امروز به بعد تبدیل شده است به قاب عکسی روی دیوار و مشتی خاطره از خود باقی گذاشته است! کجا میروی عمو جان؟ ده سال بعد؟! چهل سال بعدت را هم حساب کن خب! اینطور مواقع سرم را برمیگردانم توی گذشته، نمیخواهم آینده را ببینم، باقی عمری که نمیدانم چقدر است برایم جذابیتی ندارد، نگاه میکنم به عمری که گذشته است و چیزهائی که آنجا جا گذاشته ام، چیزهائی که میشود تویشان غرق شد و لحظه ای از هیاهوی برای هیچِ این دنیای وانفسا جدا شد، سرم را میکنم توی گذشته و بوی خوش خاطراتی نمور توی ذهنم میپیچد، لابلای کاغذها و عکسها، من آدم آینده نیستم، من گذشته ای هستم که توی حال زندگی میکند.

سارا تکانم میدهد : بابا چکار میکنی؟ 
 با انگشتهایم دارم میشمرم، انگشتها قاطی میشوند، به سارا می گویم پاهایش را دراز کند، خودم هم دراز میکنم، شروع میکنیم به شمردن، به هفتمین انگشت پای خودم که میرسم میگویم : این توئی سارا! هفت توئی، هفت سالته! بعد دوباره میشمریم، تا سی و هشت قرار است بشماریم!


+ از میان همینطوری های روزانه


برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 13:06

1334


زیر پل سوار شدم, عقب دوتا خانم بودند جلو خالی بود نشستم کنار راننده, تا در را بستم گفت :من میپیچم تو فلسطین تا میدون نمیرم. گفتم قبلش پیاده میشم. زنها قبل از میدان توحید پیاده شدند, راننده که افتاد کنار بیمارستان امام شیشه سمت خودش را داد پائین و بعد گفت : از دیروز گیجم هی میخورم به درو دیوار. بیست و خرده ای سال پیش من یکی رو میخواستم باباش بهم نداد, گفت تو عرضه نون در آوردن نداری, هرکاری کردیم نشد, دیروز یکی تو میدون پاستور گفت دربست, یه خانمی هم سن و سال خودم, یه خرده رفتیم جلوتر از تو آینه نگاش کردم هی دیدم آشناست, هی نگاه کردم شک کردم و  بعد شناختمش لیلا بود همونی که میخواستم و بهم ندادنش, سر یه کوچه پیادش کردم و بعد پشت سرمم نگاه نکردم گازشو گرفتم اومدم.
 اینها را که گفت پشت چراغ تقاطع کارگر و بلوار کشاورز بودیم, شیشه را دوباره بالا داد, خواستم حرفی زده باشم مثل احمقها گفتم: عجب! 
 حرفی نزد, قبل از چراغ خیابان وصال پیاده شدم, از کناره بلوار که میرفتم پیش خودم فکر می کردم : زندگی همینقدر کوتاه و همینقدر غیرمنتظره تو را لابلای چرخ خاطراتش خرد میکند.


+ از میان همینطوری های روزانه


برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:26

1333


باران می بارید

روی تنهایی خیابان

خواب درخت پریشان بود

تو را گم کردم

 در التهاب دستانِ خاطره ای دور.

باران می بارد

دور بودی

خیال ما را میبرد

 نزدیکِ تو شاید هوا آفتابی ست.


ای لیا



برچسب‌ها: ای لیا
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:25

1332


مینا خانم را هیچوقت بدون ماتیک قرمز روی لبهایش ندیدم. توی مهمانی ها بیشتر از همه میخندید, بیشتر از همه جنب و جوش داشت, وقتی میخندید ماتیک قرمز دور دندانهای سفیدش بیشتر جلوه میکرد. عادت داشت آقا رسول را رسول جان صدا کند, کمتر دیده بودیم زنی همسرش را با پسوند جان خطاب کند یا حداقل توی فامیل ما نبود. بچه ای نداشتند, چندبار میناخانم عزمش را جزم کرده بود بچه ای بیاورند و بزرگ کنند آقا رسول قبول نمیکرد. هیچوقت هم قبول نکرد. آقا رسول هفت سال پیش مرد, مینا خانم را ندیده بودم تا همین روز دفن عموی بزرگم, توی بهشت زهرا دو ماه پیش. انگار قدش کوتاهتر شده بود چاقتر شده بود, خسته تر از روزهای جوانی اش بود و اینکه دیگر ماتیک قرمز را هم نداشت. آن ماتیک قرمز که جایی پس ذهن خاطرات کودکیمان هنوز جان دارد.



+ از میان همینطوری های روزانه


برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:25

1331


برف می بارید, عصر شروع شده بود و حالا آرام گرفته بود, آلما سیگار را بین انگشت اشاره و شست گرفت, ته سیگار را نگاه کرد, شیوا داشت با راننده چک و چانه میزد برگشت به آلما گفت : " میگه امشب هردوتانو میخوام." 
"بهش بگو گوه اضافه نخور"
 ماشین دو سه تائی نور بالای چراغ را پرت کرد سمت آلما, محل نداد. سیگار را گذاشت توی آستری پالتو, سرش را کج کرد توی پیاده رو, نور بی جان خیابان تکه پاره هایی از پیاده رو را هم روشن میکرد, آلما نگاه میکرد به رد پاهای آدمهائی که پیش از او رفته بودند, ایستاد پاها را کنار هم جفت کرد, پرید, زمین یخ زده بود سر خورد, همانجا خودش را کشید روی سکوی جلوی یکی از خانه ها, دست کرد توی آستری, سیگار را گیراند, دود سیگار را رو به پنجره بالائی خانه فوت کرد, شیوا دست گذاشت روی شانه اش :" مرتیکه رفت, بریم خونه من" 
آلما گفت : " بابات کجاست؟"

" پیش قناریش " و بعد بلند خندیده بود.


دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:23

1330


گاه حال خوبی داری, توی یک زمان و حال خاص, میخواهی مرور کنی, میخواهی یادآوری کنی و لذتش چندباره بخزد زیر تارو پود وجودت ولی میگوئی بگذار همانجا بماند, توی همان لحظه منجمد شده اما یکهو یک جائی بوی آشنائی میپیچد زیر دماغت تمام آن خاطره یکهو باز میشود روی سرت دوباره غرق میشوی, خاطره تو را میبرد.



برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:22

1329


توی ایستگاه مترو نگاهش میکردم، یکی دوباری برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، انگار سنگینی نگاه روی شانه های آدم می اوفتد، سرم پائین بود آمد نزدیکتر ایستاد، بوی عطرزنانه ای احاطه ام کرد، ایستگاه خلوت بود، قطار رسید درها باز شدند، زن در کنار یکی دو نفر دیگر سوار شدند، من سوار نشدم، ایستادم، صدای بوق درها آمد، سرم را بالا آوردم، نشسته بود روی صندلی رو به من، پلک نمیزد، درها بسته شد، قطار زن و بوی عطرش را برد. بوی عطر زن دوید دنبال قطار، ایستگاه خالی شد، هوای سرد از داخل تونل دوید داخل ایستگاه.



+ داستانک


برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:20

1328


آدمها می آیند و میروند هر کدام طعمی دارند لابد, نمیخواهی وابسته شوی میخواهی شبیه کودکی باشی که رهایش کرده اند توی یک قنادی, لابلای آبنباتها و شکلاتها میچرخد از همه شان هم میخواهد, برایش مهم نیست که قند و شکر در آینده چه بلایی سرش خواهد آورد, همه اینها میگذرد و یک جایی نگاه میکنی و میبینی افتاده ای در آغوش تنهایی, گاه برای وابسته شدن هم دیگر دیر است.



برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:18

1327


وقتی با آدمها سرو کار داریم تا وقتی مطمئن نیستیم اینقدر نزدیکشون نشیم که توشون حس تعلق ایجاد بشه, بعدش هم که نزدیک شدیم هی پشیمون نشیم و عقب بکشبم و بعدش دوباره دلمون اون آدمو بخواد و باز بهش نزدیک بشیم. تو بحث مقاومت مصالح بهش میگن ایجاد تنش و در نهایت خستگی و سرانجام گسیختگی. این عقب جلو رفتن تو رابطه اون مخاطب رو به فنا میده. یا مطمئن بشیم بریم تو رابطه یا هی دم به دقیقه پشیمون نشیم اون ننه مرده مخاطب ما هم میمون دست آموز نیست اون بدبخت هم آدمه.



برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:17

1326


‏بدبختی یک حالی هست نه تنهائی به سر شود نه باتو به سرانجامی رسد. گاه تکلیفت با نفس کشیدنت هم معلوم نیست.



برچسب‌ها: مینیمال
1 2 3 4 5 ... 90 >>