X
تبلیغات
رایتل

بوی ریحان در باغ پیچید ...

دست نوشته های ای لــــــــــیا

سه‌شنبه 25 خرداد 1395 ساعت 13:43

00


آدرس کانال تلگرام 
telegram.me/boiereihan


آدرس اینستاگرام

iliya.7


آدرس پلاس

ای لیا


لینک فیسبوک رو هم نمیتونم بذارم چون فیلتره و ممکنه وبلاگ بسته بشه، ولی آدرسم اینه : www.fb.com/iliya.ali.M


زنده باشید و برقرار

سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 13:06

1334


زیر پل سوار شدم, عقب دوتا خانم بودند جلو خالی بود نشستم کنار راننده, تا در را بستم گفت :من میپیچم تو فلسطین تا میدون نمیرم. گفتم قبلش پیاده میشم. زنها قبل از میدان توحید پیاده شدند, راننده که افتاد کنار بیمارستان امام شیشه سمت خودش را داد پائین و بعد گفت : از دیروز گیجم هی میخورم به درو دیوار. بیست و خرده ای سال پیش من یکی رو میخواستم باباش بهم نداد, گفت تو عرضه نون در آوردن نداری, هرکاری کردیم نشد, دیروز یکی تو میدون پاستور گفت دربست, یه خانمی هم سن و سال خودم, یه خرده رفتیم جلوتر از تو آینه نگاش کردم هی دیدم آشناست, هی نگاه کردم شک کردم و  بعد شناختمش لیلا بود همونی که میخواستم و بهم ندادنش, سر یه کوچه پیادش کردم و بعد پشت سرمم نگاه نکردم گازشو گرفتم اومدم.
 اینها را که گفت پشت چراغ تقاطع کارگر و بلوار کشاورز بودیم, شیشه را دوباره بالا داد, خواستم حرفی زده باشم مثل احمقها گفتم: عجب! 
 حرفی نزد, قبل از چراغ خیابان وصال پیاده شدم, از کناره بلوار که میرفتم پیش خودم فکر می کردم : زندگی همینقدر کوتاه و همینقدر غیرمنتظره تو را لابلای چرخ خاطراتش خرد میکند.


+ از میان همینطوری های روزانه


برچسب‌ها: همینطوری ها
سه‌شنبه 28 دی 1395 ساعت 12:45

1334


زیر پل سوار شدم, عقب دوتا خانم بودند جلو خالی بود نشستم کنار راننده, تا در را بستم گفت :من میپیچم تو فلسطین تا میدون نمیرم. گفتم قبلش پیاده میشم. زنها قبل از میدان توحید پیاده شدند, راننده که افتاد کنار بیمارستان امام شیشه سمت خودش را داد پائین و بعد گفت : از دیروز گیجم هی میخورم به درو دیوار. بیست و خرده ای سال پیش من یکی رو میخواستم باباش بهم نداد, گفت تو عرضه نون در آوردن نداری, هرکاری کردیم نشد, دیروز یکی تو میدون پاستور گفت دربست, یه خانمی هم سن و سال خودم, یه خرده رفتیم جلوتر از تو آینه نگاش کردم هی دیدم آشناست, هی نگاه کردم شک کردم و  بعد شناختمش لیلا بود همونی که میخواستم و بهم ندادنش, سر یه کوچه پیادش کردم و بعد پشت سرمم نگاه نکردم گازشو گرفتم اومدم.
 اینها را که گفت پشت چراغ تقاطع کارگر و بلوار کشاورز بودیم, شیشه را دوباره بالا داد, خواستم حرفی زده باشم مثل احمقها گفتم: عجب! 
 حرفی نزد, قبل از چراغ خیابان وصال پیاده شدم, از کناره بلوار که میرفتم پیش خودم فکر می کردم : زندگی همینقدر کوتاه و همینقدر غیرمنتظره تو را لابلای چرخ خاطراتش خرد میکند.


+ از میان همینطوری های روزانه


برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:26

1333


باران می بارید

روی تنهایی خیابان

خواب درخت پریشان بود

تو را گم کردم

 در التهاب دستانِ خاطره ای دور.

باران می بارد

دور بودی

خیال ما را میبرد

 نزدیکِ تو شاید هوا آفتابی ست.


ای لیا



برچسب‌ها: ای لیا
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:25

1332


مینا خانم را هیچوقت بدون ماتیک قرمز روی لبهایش ندیدم. توی مهمانی ها بیشتر از همه میخندید, بیشتر از همه جنب و جوش داشت, وقتی میخندید ماتیک قرمز دور دندانهای سفیدش بیشتر جلوه میکرد. عادت داشت آقا رسول را رسول جان صدا کند, کمتر دیده بودیم زنی همسرش را با پسوند جان خطاب کند یا حداقل توی فامیل ما نبود. بچه ای نداشتند, چندبار میناخانم عزمش را جزم کرده بود بچه ای بیاورند و بزرگ کنند آقا رسول قبول نمیکرد. هیچوقت هم قبول نکرد. آقا رسول هفت سال پیش مرد, مینا خانم را ندیده بودم تا همین روز دفن عموی بزرگم, توی بهشت زهرا دو ماه پیش. انگار قدش کوتاهتر شده بود چاقتر شده بود, خسته تر از روزهای جوانی اش بود و اینکه دیگر ماتیک قرمز را هم نداشت. آن ماتیک قرمز که جایی پس ذهن خاطرات کودکیمان هنوز جان دارد.



+ از میان همینطوری های روزانه


برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:25

1331


برف می بارید, عصر شروع شده بود و حالا آرام گرفته بود, آلما سیگار را بین انگشت اشاره و شست گرفت, ته سیگار را نگاه کرد, شیوا داشت با راننده چک و چانه میزد برگشت به آلما گفت : " میگه امشب هردوتانو میخوام." 
"بهش بگو گوه اضافه نخور"
 ماشین دو سه تائی نور بالای چراغ را پرت کرد سمت آلما, محل نداد. سیگار را گذاشت توی آستری پالتو, سرش را کج کرد توی پیاده رو, نور بی جان خیابان تکه پاره هایی از پیاده رو را هم روشن میکرد, آلما نگاه میکرد به رد پاهای آدمهائی که پیش از او رفته بودند, ایستاد پاها را کنار هم جفت کرد, پرید, زمین یخ زده بود سر خورد, همانجا خودش را کشید روی سکوی جلوی یکی از خانه ها, دست کرد توی آستری, سیگار را گیراند, دود سیگار را رو به پنجره بالائی خانه فوت کرد, شیوا دست گذاشت روی شانه اش :" مرتیکه رفت, بریم خونه من" 
آلما گفت : " بابات کجاست؟"

" پیش قناریش " و بعد بلند خندیده بود.


دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:23

1330


گاه حال خوبی داری, توی یک زمان و حال خاص, میخواهی مرور کنی, میخواهی یادآوری کنی و لذتش چندباره بخزد زیر تارو پود وجودت ولی میگوئی بگذار همانجا بماند, توی همان لحظه منجمد شده اما یکهو یک جائی بوی آشنائی میپیچد زیر دماغت تمام آن خاطره یکهو باز میشود روی سرت دوباره غرق میشوی, خاطره تو را میبرد.



برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:22

1329


توی ایستگاه مترو نگاهش میکردم، یکی دوباری برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، انگار سنگینی نگاه روی شانه های آدم می اوفتد، سرم پائین بود آمد نزدیکتر ایستاد، بوی عطرزنانه ای احاطه ام کرد، ایستگاه خلوت بود، قطار رسید درها باز شدند، زن در کنار یکی دو نفر دیگر سوار شدند، من سوار نشدم، ایستادم، صدای بوق درها آمد، سرم را بالا آوردم، نشسته بود روی صندلی رو به من، پلک نمیزد، درها بسته شد، قطار زن و بوی عطرش را برد. بوی عطر زن دوید دنبال قطار، ایستگاه خالی شد، هوای سرد از داخل تونل دوید داخل ایستگاه.



+ داستانک


برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:20

1328


آدمها می آیند و میروند هر کدام طعمی دارند لابد, نمیخواهی وابسته شوی میخواهی شبیه کودکی باشی که رهایش کرده اند توی یک قنادی, لابلای آبنباتها و شکلاتها میچرخد از همه شان هم میخواهد, برایش مهم نیست که قند و شکر در آینده چه بلایی سرش خواهد آورد, همه اینها میگذرد و یک جایی نگاه میکنی و میبینی افتاده ای در آغوش تنهایی, گاه برای وابسته شدن هم دیگر دیر است.



برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:18

1327


وقتی با آدمها سرو کار داریم تا وقتی مطمئن نیستیم اینقدر نزدیکشون نشیم که توشون حس تعلق ایجاد بشه, بعدش هم که نزدیک شدیم هی پشیمون نشیم و عقب بکشبم و بعدش دوباره دلمون اون آدمو بخواد و باز بهش نزدیک بشیم. تو بحث مقاومت مصالح بهش میگن ایجاد تنش و در نهایت خستگی و سرانجام گسیختگی. این عقب جلو رفتن تو رابطه اون مخاطب رو به فنا میده. یا مطمئن بشیم بریم تو رابطه یا هی دم به دقیقه پشیمون نشیم اون ننه مرده مخاطب ما هم میمون دست آموز نیست اون بدبخت هم آدمه.



برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:17

1326


‏بدبختی یک حالی هست نه تنهائی به سر شود نه باتو به سرانجامی رسد. گاه تکلیفت با نفس کشیدنت هم معلوم نیست.



برچسب‌ها: مینیمال
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:16

1324


گفت میدانی چیست کسی را دوست دارم که توی زندگی آدم دیگریست, توی خیال با او زندگی میکنم حرف میزنم حسش میکنم آنقدر نزدیک است که بوی تنش توی ذهنم میپیچد ولی میدانم نباید دوستش داشته باشم هرچند آدمی ست دیگر گاه بوی عطری بی تابش میکند ...



برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:15

1323


کاش باران بگیرد, آرام آرام قطراتش بخورد روی کانال کولر, بوی خاک نم زده دوباره بپیچد توی اتاق. بعدش تند بشود. گوشه پنجره را باز بگذاری, رطوبت و سردی هوا بخزد داخل, مچاله شوی زیر پتو, کاش باران بگیرد, شسته شود تنهایی خاک نشسته بر دیوار ...



ای لیا


برچسب‌ها: همینطوری ها
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:14

1322


‏بی منت 

مثل همین باران

که میبارد و نمیپرسد که چرا

 کسی چتر ندارد


ای لیا



برچسب‌ها: ای لیا
دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت 15:13

1321


آمدیم کنار پنجره, از برجی که توی یکی از آپارتمانهایش زندگی میکرد پنت هاوسی را نشانم داد گفت : ببین مهندس من باید یه همچین چیزی بخرم و توش زندگی کنم نه این آپارتمان زپرتی. آن آپارتمان زپرتی که گفت دویست و چند متر بود و همه اطرافش پنجره داشت. آشپزخانه اش را کمپلت از یک شرکتی توی آلمان وارد کرده بود. پارکتش فلان بود دکور خانه بهمان بود. آن آپارتمان برای من چیزی کمتر از یک رویا نبود ولی او میگفت حقش آن پنت هاوسی ست که استخر دارد و ماشین را هم میشود برد گذاشت توی حیاط آن بالا توی ابرها و بعدش لابد نشست و خندید به ما تحت دنیا که نشسته است روی بیشتر آدمها و دارد لهشان میکند. آدم هیچوقت سیر نمیشود. تلاش خوب است همیشه به دنبال موفقیت بودن خوب است ولی بدبختانه گاهی وقتی به راه آمده پشت سرمان که نگاه میکنیم چیزی از زندگی یادمان نمی آید. فقط دویده ایم, جان کنده ایم و آجر روی آجر گذاشته ایم و رویا ساخته ایم ولی هیچ گاه با رویایمان زندگی نکرده ایم.



+ از میان همینطوری های روزانه



برچسب‌ها: همینطوری ها
1 2 3 4 5 ... 90 >>