بوی ریحان در باغ پیچید ...

دست نوشته های ای لــــــــــیا

یکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت 11:48

1404


سه تا بودند، چهارمی کمی دورتر بود، دست کم پانزده سال بیشتر نداشتند، شاید هم کمتر، روی نیمکت پارک دختر بچه دوازده سیزده ساله ای را دوره کرده بودند، اینکه میگویم سن دختر دوزاده سیزده ساله بود چون جثه اش کوچکتر بود ممکن است او هم همسن پسرها بوده باشد، اولش فکر کردم دور هم نشسته اند به بگو بخند ولی چیزی اینوسط درست نبود یکی از پسرها دست گذاشته بود روی شانه دخترک و گاهی دست را میبرد زیر مانتوی مدرسه دخترک، آن یکی هم که کنارش نشسته بود دست میکشید روی ران دخترک، حدس زدم با دخترک ور میروند، رفتم و گفتم که جمع کنند و بروند یکیشان که گنده تر بود آمد جلو گفت :" به تو ربطی نداره حاجی! راتو بکش برو" یک آن حس کردم دختر بچه هم خودش نمیداند چرا آنجاست البته از خنده های ریز ریزش میشد فهمید با پسرها دوست است و اعتراضی ندارد، پیش خودم گفتم فرض کن ساراست، بچه است آسیب پذیر است خودش نمیداند ولی تو میدانی. دوباره گفتم اینبار پسرگ آمد جلوتر هم قد من بود درشت بود با دست خواست بزند تخت سینه ام انگشت اشاره اش را گرفتم چرخاندم پشت سرش فشار دادم درد میکشید نشست روی زمین باز فشار دادم، مچاله شد، گفت : غلط کردم! قطعن حس قهرمان نداشتم، حس اینکه دارم حساب چند جانی را می رسم نه! اینها بچه بودند، خوشحال نبودم از این برخورد ولی میدانستم کار درست همین است اینکه آن دختر بچه شاید خودش نداند چرا این برخورد را کرده ام ولی خودم میدانستم، دست پسرک را ول کردم، بلند شد و با آن سه تای دیگر در رفتند دورتر که شدند چندتائی فحش خارمادری هم دادند، یک تکان دادم به خودم که یعنی میخواهم بگیرمشان دویدند یکیشان خورد زمین دلم سوخت، دختر بچه نشسته بود همانجا روی نیمکت، حرف نمیزد، پرسیدم کلاس چندمی گفت هفتم! گفتم کسی هست که بتونی درباره این ماجرا باهاش حرف بزنی گفت خالم دانشجوئه گفتم به همون بگو! بلند شد و رفت.

در نگاه اول اینها چندتا نوجوان بودند، پسربچه بودند چهارده پانزده سال سن بلوغ است سن کشف کردن نیازهای جنسی ست ولی گاهی زیاده روی میکنند آن دختر بچه هم شاید خوشش آمده بود شاید دوست داشت شاید حس خوبی از آن لمس کردنها سراغش آمده است ولی خودش نمیداند که این قطعن درست نیست، این بیشتر شبیه آزار است مراقب باشیم مراقب پسرهایمان مراقب دخترهایمان یادشان بدهیم، با آنها رفیق و دوست باشیم.
 باز میگویم از کارم خوشحال نبودم ولی چون خودم دختری دارم که باید مراقبش باشم نتوانستم عکس العمل نشان ندهم. قضاوت با شما.


+ از میان همینطوری های روزانه



برچسب‌ها: همینطوری ها
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :