X
تبلیغات
رایتل

بوی ریحان در باغ پیچید ...

دست نوشته های ای لــــــــــیا

شنبه 21 مرداد 1396 ساعت 11:51

1440


نان لواش گرفته بودم، بوی نان تازه آدم را دیوانه میکند، توی ماشین بوی نان پیچیده بود. گرسنه‌ام شد. ماشین را توی پارکینگ گذاشتم نانها را برداشتم یک تکه از نان را کندم و پله‌ها را بالا آمدم نان را تکه تکه میخوردم جلوی طبقه اول زن همسایه دست گذاشته بود روی دیوار و با چرخاندن پا سعی میکرد کفش سبک و راحتی‌اش رو چفت پایش کند، سلام و احوال‌پرسی کردیم، چشمهایش به نانها بود، تعارف کرد گفتم زنده باشید و سلام برسانید و پله‌ها را آمدم بالا، بوی نان چنگ زده بود به دیوارهای راهرو، به پاگرد نرسیده برگشتم، زن رسیده بود به در ساختمان نان تعارف کردم، کمی دست‌دست کرد بعد دوتا از نانها را برداشت و گفت من دو نفرم خب!



+ از میان همینطوری‌های روزانه



برچسب‌ها: همینطوری ها
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :