X
تبلیغات
زولا

بوی ریحان در باغ پیچید ...

دست نوشته های ای لــــــــــیا

یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 11:15

1458 رازی در کوچه ها - فریبا وفی


رازی در کوچه ها


فریبا وفی


ناشر : نشر مرکز


تعداد صفحه: 183


نوبت چاپ: سوم 1388




داستان کتاب روایت دختری به نام "حمیرا"ست که برای عیادت از پدر پیر خود به نام "عبو" راهی زادگاه خود می شود. زادگاهی که با توصیف خانم وفی بیشتر تداعی کننده مناطق جنوب شرقی کشور است. فضا سازی داستان مانند بقیه کتاب های خانم وفی بسیار واقعی می نماید. به گونه ای که خواننده همراه حمیرا پرت می شود به همان سالهای قدیم و کوچه های سراسر از خاطره و حداقل برای من تداعی کننده روزهای گرم تابستان در کوچه های دوران کودکی بود.

عبو پدر خانواده شخصیتی سخت گیر و تنگ نظر دارد که کل خانواده را در تنگای خلق و خوی بد خود قرار داده است. مرد بدبینی که حتی به زن پا به سن گذاشته خود هم مشکوک است. در مقابل او "ماهرخ" مادر حمیرا قرار دارد که مانند برده ای تمامی این سختی ها را تحمل می کند تا گزندی به کانون خانواده وارد نشود و در مقابل تمامی بد خلقی های عبو کوتاه می آید.

علاوه بر خانواده حمیرا شخصیت های دیگری در داستان همراه می شوند هرچند برخی مانند دائی حمیرا از نیمه راه داستان گم می شوند ولی الباقی شخصیت ها مانند دوست حمیرا که آذر نام دارد و یا منیر که تازه وارد محله آنان شده به صورت منطقی ای در داستان تعریف شده اند.

این کتاب خانم وفی هم مانند اغلب داستان های پیشین و پسین ایشان دارای کاراکترهای بی شماری از زنانی ست که درگیر مسائل و مشکلات جامعه سنتی گذشته و حال ایران هستند.

در هر حال داستان روانی ست. خواندنش توصیه می شود.


نمره من به این کتاب:  3.5 از 5

 

 

بریده هایی از کتاب :


ولی ماهرخ سال های آخر دیگر قهر نبود. حتی ساکت هم نبود. فقط بی حس بود. آن روزها نمی دانستم حسِ رفته به مهمان رنجیده می ماند که وقتی رفت با خواهش و تمنا هم بر نمی گردد. 

 


بعضی ها پشت و رویشان هیچ به هم نمی آمد. گاهی پشت صادق تر بود و معصوم تر، گاهی هرزه تر . نامتعادل تر.

 


محله پر درخت است. همه ی خانه ها یکی یک درخت دارند ولی درخت گردوی خانه آذر با همه شان فرق دارد. پیر و بلند و پر شاخه است و مثل یک شاهد همه جا را دید می زند. پناهگاه آذر هم هست. پابرهنه تا بالاترین شاخه اش می رود. به آن جا که می رسد عوض می شود. دیگر تو سری خور نیست. دست غلامعلی هم بهش نمی رسد. صدایش را بلندمی کند و حرف هایی می زند که آن پایین نمی تواند. شکلک در می آورد و دق دلی اش را خالی می کند.

 


نامه را از دستم می گیرد و می خواند می خواهد ادای آدم عاشق را در بیاورد ولی نمی داند آدم عاشق چه جور آدمی است. من واردتر از او هسنم. چیزهایی از فیلم ها یاد گرفته ام. نامه را خوانده و نخوانده به قلبم می چسبانم و قیافه ی گریانی به خودم می گیرم.

 


زن های دیگر آن خدا بیامرز هر کدام چند تا بچه داشتند. من آخری بودم. همین یکی را زاییدم. عمرش برای دومی کفاف نداد.

 


اسمم را زیر زبانش می بردو مثل شاهدانه ای هل می دهد زیر دندانش. دنداهایش له می کمد و دوباره تا نوک زبانش می آورد. بعد سرش را تکان می دهد مثل این که بگوید مزه اش بد نیست. مراد بعد ها با اسم آذر هم این کار را کرد. آذر هرهر خندید.

 


منیر از این همه بی هنری ناامید می شود. بلند می شود و چرخ زنان می آید وسط. بدنش انگار که از بندی آزاد شده یاشد و چرخ زنان می آید وسط. بدنش انگار که از بندی آزاد شده باشد به پیچ و تاب می افتد. اول ایرانی و بعد هندی می رقصد. آخر سر هم شالی به کمرش می بندد و عربی می رقصد. سینه هایش را می لرزاند و قر می دهد و می چرخد. بوی عطر و عرق توی اتاق می پیچد. بعد در مقابل انبوه تماشاچیان نامرئی لبخند زنان تعظیم می کند. چرخی می زند. و سر جایش می نشیند.

 


بعد ها فهمیدم بیتابی همه چشم ها یک اندازه نیست. یکی کم از دنیا و یکی زیاد. دنیا هم در برابر نگاه آدم ها به یکسان عرضه نمی شود.

 


بعضی آوارها دیده نمی شود ولی حقیقت دارند. از دست وپا زدن کسی که زیر آن است می توانی بفهمی که دارد فشارش را تحمل می کند. 

 


مسعود وقت خواب متکای اضافه بغل می کرد . عزیز همیشه پایش را بغل می کرد . بغل ها توی خانه ما تنگ بود و به آغوش تبدیل نمی شد .

 


چیزی به پشتم می خورد. تند برمی گردم. کوهی از بادکنک پشت سرم می آید. باکنک ها گردند غیر از یکی که لاغر و باریک است و به سمت من دراز شده است. می چسبم به آذر و قدم هایم را تند می کنم. بادکنک ول کن نیست. پشت سرم می آید. دراز تر هم شده است. تند تند به پشت گردنم می خورد. صدای خفه خودم را می شنوم.

 


عزیز داستان خلقت را گفت. او که چند خیابان بالاتر این دنیا را نمی شناخت از آن دنیا خبر داشت.شاید هم چند بار رفته و برگشته بود. از گوشه گوشه بهشت خبر داشت و آدم و حوا را هم لابد دیده بود. که آن قدر قشنگ توصیفشاان کرد. دلم می خواست بروم آن جا. همان جایی که اسمش بهشت بود و امن بود. آذر را هم با خودم می بردم.

 


همین بود که حرف های آذر قانعش نمی کرد برعکس دیوانه اش می کرد. گریه هایش بیشتر عصبی اش می کرد و نه گریه اش را باور می کرد نه دندان دردرش را و نه زوزه های تنهایی و دلتنگی اش را. حتی یلدش می رفت که آذز هنوز بچه است.از نظر او ،آذر زن بود یا داشت زن می شد.زنی که فقط برای آزار دادن او خلق شده بود.

 

ای لیا.



برچسب‌ها: فریبا وفی
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :