بوی ریحان در باغ پیچید ...

دست نوشته های ای لــــــــــیا

شنبه 30 دی 1396 ساعت 11:29

1462


‏پدرم زنگ زد کلی حرف زدیم آخرش خواستم خداحافظی کنم گفتم: "قربونت برم " خودم هم جا خوردم. این "قربونت برم بابایی" رو به سارا میگم. شما فقط اینو بدون پدرم وقتی زنگ می‌زنه ما اگه دراز کشیده باشیم بلند می‌شیم‌ میشینیم، پامون دراز باشه جمع می‌کنیم. حاجی صداش می‌کنیم.



برچسب‌ها: همینطوری ها
نظرات (1)
+ Baran
نوش جون هردوعزیز.....(سارا بانو و آقای حاجی)
شنبه 30 دی 1396 ساعت 12:00
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :